تناقض ميان نشانه هاي زندگي و مرگ

هر شب در ساعت ده و چهل دقیقه روبروی آن مکعب جادویی می نشینیم تا بتوانیم ردپایی گریزان از مرگ را بر پیشانی " نرگس " ببینیم . جذابیت این مجموعه برای بسیاری از ما با جذابیت مرگ گره خورده است. انگار هر شب ُ تلاش می کنیم تا تناقض مرگ و زندگی را بیابیم . نرگس توی جعبه زنده است،حرکت می کند،نفس می کشد،گاه شاد است و سرخوش و گاه خودخور است و غمگین !

 هرشب بر این گمانیم که زندگی واقعی است و این مرگ است که نمایشی است و دروغین. هر شب در ساعت ده و چهل دقیقه در جستجوی آنیم که ردی از این امر والا (مرگ) بیابیم . می خواهیم ببینیم آیا دوربین توانسته است حتی لحظه ای آن غیاب بزرگ را به ما نشان دهد؟

ردپایی از این تناقض را: ذهنی که باور دارد او ( پوپک گلدره ) مرده است و چشمی که او را می بیند،لبخند می زند، حرص می خورد و حاضر و ناظر تمام ماجراست.ما مجبور به نظاره ایم تا دریابیم کجا و در کدام لحظه قطعی نشانه های مرگ بر نشانه های  زندگی چیره می شودو ما از این تناقض رها می شویم.نشانه ها در این مجموعه دال بر زنده گی و زنده بودن دارند و شاید بی دلیل این منطق را  پذیرفته ایم " مرگ نشانه هایی دارد."

هر شب خسته از این کشمکش به این باور می رسیم که مرگ کاملا اتفاقی است چرا که رد تمامی نشانه های آشنا را می زداید و ما در بی نشانی این نشانه ها  هیچ گاه به قطعیت نمی رسیم.


زير نويس احتياطي : تقريبا نديدن سريال هاي تلويزيوني بهتر از ديدن آن است مگر به بهانه نشانه شناسي اين مجموعه باشد !