چگون می توان از دیوانه گان آموخت؟
نگاهی به متفاوت ترین حالات انسانی در یک عکس
بعید به نظر میرسد درست در هشتاد سال پیش آدمهای توی این عکس ترسی از دوربین، صدای تیلک و همه اداها و اطوارهای آیینی عکاسی آن روزگار را تجربه نکرده باشند، بعید است هشتاد سال پیش میل به "عکس شدن" بیهراس و ترس بوده باشد. گواهاش هم عکسهای اتو کشیده تاریخ عکاسی ماست، آدمهایی که به دوربین زل زدهاند، لباسهای پلوخوریشان را پوشیده اند، گره کراوات را محکم بستهاند و انگار یک آن تبدیل شدهاند به مجسمه!
حتی لطافت گلدانهای شمعدانی و انحنای خوشایند صندلیهای لهستانی و فرش پر نقش زیر پایشان هم نتوانسته است این ترس را از چهره آنان پاک کند . حالا عکسی میبینیم از آدمهای همان روزگار، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد. بی هراس و دلهره ایستادهاند و نشستهاند بیخیال. انگار عکس برای آنان عادتی است پر تکرار و بس ملال انگیز. از این رو هرکس ادای خودش را دارد، چهره و ژستاش را. یکی حیرت کرده است، پسرکی به ما لبخند میزند شیرین، زیر پای او زنی هراسناک بال چادرش را روی صورتش میکشد، آن گوشه بالای عکس یکی دارد سلام میدهد لابد به عکاس! و کنار او کسی پخش شده است، چرا که نمیداند نباید حرکت کند (مثل کودکان که در عکس ها محو میشوند ) و پیرمردی لبه کلاهش روی چشمانش سایه انداخته و آن یکی که چشمانش را لوچ میکند و شاید لوچ است و ...
به اندازه همه آدمهای توی عکس، حالاتهای متفاوت انسانی را باز مییابیم.عجیب است هشتاد سال پیش، این چنین با دوربین اخت و دل بسته شدند که حتی نمیدانند این لحظه، لحظه ایست تاریخی و برگشت ناپذیر برای آنان. دستی بر سر و روی ژولیدهشان بکشند، قباهای گشاد و ژندهشان را عوض کنند و چادر چروک و پینهشان را سر نکنند و یا لااقل بر روی فرش گشوده در تصویر بنشینند و نه بر روی کلوخ و خاک! تنها دو تن در این میان (گوشه راست تصویر ) هوشیارند و آگاه. آنهایی که جزء آدمهای توی عکس نیستند، لباسشان، طرز ایستادن و نگاه شان مثل بقیه نیست . آن اعتماد و غرور از عکس شدن و در لحظه زیستن تنها ارزانی آن دو تن است، باقی آنها آنقدر دلبسته زندگی در درون خویشاند که از دنیای آدمها، اشیاء و روابط پیرامون آنها و قراردادهای زندگی و عکس و .. فارغاند. لحظه عکاسی برای آنان فاقد دلالت و قطعیت است. برای همین جز آن دو تن هر کسی خودش است، با نگاه و ژستی مخصوص به خود. ادا و طرز نگاهاش را از دیگری، از پدرانش، از عکسهای مجله یا روزنامه و حتی از بغل دستیاش قلب نمیکند، نمیدزدد چرا که او یکه است در دنیای خود.
هشتاد سال پیش عکاس را صدا کردند نه برای ثبت چهره این آدمها، مقصود این عکس ثبت لحظهای تاریخی از بازگشایی اولین بیمارستان روانی در شیراز است و اینها اولین بیماران این بیمارستاناند که جامعه آن روزگار آنان را به این مکان تبعید کرده است و از دنیای عقلایی و نظام مند خویش به این زندان مدرن دعوت کرده است. آنچه که میشل فوکو در کتاب پرحجم "تاریخ جنون" به خوبی آن را نقد میکند و دستاورد و سوغات اخلاقی مدرنیته میداند، ناسازهای است که از درون جامعه مدرن سر بر میآورد. جدایی و شکاف میان دیوانگان و عقلا. دیوانگان در روزگار عکس نیز انگار طایفهای جدا بودند زندانی و منزوی. چرا که جنون غریزهای حیوانی انگاشته میشد و خشونتی که در برابر وحشیگری موجه میشد، در حق مجانین نیز روا دانسته میشد.
در شیراز آن روزگار نیز فضایی در بسته شکل گرفت که دیوانه تنها در آن فضا حق سخن داشت. آنان به جبر یا اضطرار دریافتند که برای دیوانگان باید جایی سامان داد که مخل شادخواری و زندگی آدمهای طبیعی و نرمال نباشد و عجیب است پس از هشتاد سال این آدمهای مجنون و غیر طبیعی چقدر طبیعیاند و جاندار. و فلان الدولهها و وزرا و علما و ... آن روزگار به چشم ما چه غیر طبیعیاند و خشک و مصنوعی! نمیدانم شاید باید بپذیرم جنون شکل دیگر عقل است و فرزانگی. چیزی که در میراث عرفانی ما هم بارها با تعابیری چون مجنون دانا، دیوانه فرزانه، بهلول، میرزا نصرالدین و ... بازتاب داشته است.
آنان در این عکس در لحظه عکاسی و با شنیدن صدای تیلک به دیگری تبدیل نشدند اما ما چرا پس از گذران یک قرن تصویر شدن و به تصویر در آمدن، با این همه سهولت و کثرت(دوربینهای دیجیتال و ...)هنوز نمیتوانیم خودمان باشیم و حتما بایدبه زور سیب و پنیر و ... لبخند بزنیم و شاد باشیم، مثل همه گذشتگان ژستمان را از دیگری بدزدیم چرا که برای ما هولناک است در عکس خودمان باشیم، لاجرم شبیه به دیگری میشویم و هر بار که عکس هایمان را مرور میکنیم از دیدن تصویر خود حیرت میکنیم و از خود میپرسیم یعنی این منم؟
زیر نویس اخلاقی: این عکس از کتاب پیدایش عکاسی در شیراز ، نوشته منصور صانع که انتشارات سروش در سال 69 آن را چاپ کرده به عاریت گرفته شده است. تاریخ جنون نیز گویا به ترجمه خانم فاطمه ولیانی توسط نشر هرمس منتشر شده است. اما من بخش مربوط به نگاه فوکو به تیمارستان را از کتاب "مدرنیته و اندیشه انتقادی " بابک احمدی وام گرفتهام.
زیر نویس توضیحی: به خاطر اندازه نبودن عکس با قالب وبلاگ به ناچار بخشی از عکس را انتخاب کردم و در نتیجه تعدادی از آدم های درون عکس حذف شده اند. امیدوارم مرا ببخشنند!