<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>درباره نشانه</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/</link>
<description>&quot;درباره نشانه همانطور كه از نام آن برمي آيد به  نشانه شناسي حوزه هاي عام زندگي روزمره  مي پردازد&quot;</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 05:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> مگر چند سال نوري را طي كرده ايم؟</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt; نگاهي به مفهوم زندگي در خيابان&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=282 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.timesonline.co.uk/multimedia/archive/00664/Tehran-protest_4__664877a.jpg&quot; width=479 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; زیاد مهم نیست اگر کسی راهش را در شهری پیدا نکند، اما اگر کسی می‌خواهد راهش را در شهری گم کند، این نیازمند تمرین است، همچنان که گم شدن در جنگل ...&quot; &lt;FONT size=1&gt;والتر بنيامين&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از بیست و دو خرداد تا شش دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت چند سال و ماه و روز بر ما گذشته است که خیابان این همه معنا‌های متفاوت وغریب یافته است؟ چند روز و ساعت و ثانیه و لحظه را طی کرده‌ایم  تا از گردهمایی‌ها و بحث‌های شبانه و روزانه پایانی خرداد به اعتراض سکوت در خیابان انقلاب تا آزادی گذر کرده‌ایم و ناگهان در ششم دی ماه خود را بر بلندی‌های جولان و غزه یافتیم سنگ به دست و نعره‌زن در تقابل میان خود و ديگري! و در این میان ندیدم عابران را و دیگری‌های خاکستری رنگ را! در این روز که نه سبز بود و نه قرمز تنها سیاه بود و سفید، مگر چند سال سخت و صعب را به پشت نهاده بودیم که چهره خشونت را این چنین عریان و برهنه در خیابان دیدیم؟ و عجیب آنکه این خشونت تنها از آن دیگری نبود بلکه ما نیز شکل دیگری شده بودیم، حتما راه زیادی رفته بودیم، رنج‌های بی‌شمار دیده بودیم و ...که این چنین در مقابل خشونت در خیابان خلع سلاح و منفعل و گیج بودیم و زبانم لال حتی همراه و ته دل کمی خوشحال! درست بود که منطق &quot;&lt;B&gt;گل  در برابر گلوله&lt;/B&gt;&quot; به مدد دست کاری و سوء استفاده از نشانه‌ها مدت‌ها بود که بی‌آبرو و نخ‌ نما شده بود اما آیا منطق &quot;&lt;B&gt;گلوله در برابر گلوله&lt;/B&gt;&quot; منطق ما بود که پس از این همه خویشتن‌داری و ادب به آن متوسل شدیم؟ و من چقدر تنم مور مور می‌شود و وحشت می‌کنم از شنیدن این شعار کهنه که &quot; &lt;B&gt;می‌کشم می‌کشم آن که برادرم کشت&lt;/B&gt;&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست است که از یکی دو هفته پیش از انتخابات تا کنون در خیابان زندگی می‌کنیم، در خیابان شاد می‌شویم، در خیابان می‌گرییم، در خیابان خشمگین می‌شویم، در خیابان کتک می‌خوریم و کتک می‌زنیم، تحقیر می شویم و ناسزا می‌گویم، فلسفه می‌بافیم و تصمیم می‌گیریم و عکس می‌شویم،  فیلم می شویم، سند می شویم و  ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واقعيت اين است كه از خرداد به بعد زندگی در خانه برای ما و  دیگری غیر ممکن شده است و خیابان‌گرد و پرسه‌زن و خبرنگار و تحلیل‌گر و مفسر و عکاس و خبرچین و هوادار و ضد انقلاب و عاشق ولایت و عنصر بیگانه و آشوب‌گر و مردم همیشه در صحنه و چشم فتنه و چشم بیدار و چه و چه شده ایم اما یادمان رفته است که ما ساکن خانه بوده‌ایم و عابر خیابان. روزگار پیشین را از یاد برده ایم که خیابان تنها محل گذر بود و اندکی بعد نشانی برای تمایز و تشخص و محل اعتراض مدنی و در مرحله ای دیگر محل نزاع و زهر چشم و ارعاب و حالا این روزها  مکانی است برای بازنمایی عریان خشونت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا دیگر در خیابان مسکن گزیده‌ایم و به گمانم همین اسباب کشی از خانه به خیابان نشانه شومی است. چرا که دیگر آرام و قرار و صبر و خویشتن‌داری را از کف نهاده‌ایم. می‌خواهیم همه بغض‌ها و ظلم‌ها و کینه‌ها را در خیابان حل و فصل کنیم و ... مگر می‌شود در خیابان تصمیم گرفت، تامل کرد، عمیق شد، تحلیل کرد، تجدید نظر کرد  و ... اصلا مگر می‌شود در خیابان زندگی کرد؟ و ديگري چه خوب اين را دريافته است چرا كه با حضور هر روزه‌اش در خيابان معناي آن را را بي‌اعتبار و كمرنگ مي‌كند. این روزها  همه گذر‌ها و کوچه‌ها و پس کوچه‌ها را به نام می‌شناسیم ( ولدی، به آفرین، رودسر، رشت، برادران مظفر و ...) و حتی خانه‌هایی را هم نشان کرده‌ایم نه برای سکونت بلکه برای فرار، پناه و گریز موقت از خیابان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگر چند سال نوری را طی کرده‌ایم که این چنین در شهر خود گم مي‌شويم؟ در همین خیابان زندگی را بر خود و دیگری تباه مي كنيم و ... می‌ترسم از روزی که درین خیابان بی صورت شویم، همدیگر را نشناسیم، سلام دوستي را به اشتباه با خنجر پاسخ دهیم، مجبور شویم نقاب بزنیم، شبح شویم، بترسیم و بترسانیم. می‌ترسم از روزی که در این شهر و در این خیابان به زحمت گم شویم و هیچ گاه به خانه باز نگردیم. 
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;زيرنويس اخلاقي ۱:&lt;/STRONG&gt; متن بالا از كتاب خيابان يك طرفه والتر بنيامين ، انتشارات مركز وام گرفته شده است. اين كتاب لاغر، كتاب عزيزي است براي من، چرا كه در صفحاتي از آن درخشش فسفرگونه‌اي خيره مان مي كند.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;زيرنويس اخلاقي ۲:&lt;/STRONG&gt; عکس را از&lt;FONT color=#ff6600&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.timesonline.co.uk/tol/news/world/middle_east/article6969523.ece&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; به عاریت گرفته ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 05:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معنای پنهان خشونت ... </title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt; درباره این عکس ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 357px; HEIGHT: 253px&quot; alt=&quot;به نظرم هر گونه رسانه‌ای کردن این عکس و باز نشر آن به گونه‌ای همدستی پنهان با این خشونت است. به همین خاطر عکس و لینک اش را در اینجا نمی‌گذارم!&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.merrypic.com/files/03n86bufc19bbfu2f5f8.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمي‌دانم چرا از ديدن‌‌اش متاثر مي‌شوم و همين دليل خوبي است تا درباره آن فكر كنم، يعني هيچ چيز بيش از تكان، شوك و يا لرزش خفيف در مواجهه با چنين تصويري نمي‌تواند بهانه‌اي براي نوشتن و سهيم كردن ديگري در خوانش دوباره ازعكسي باشد كه اين روزها به مدد اينترنت و به لطف خبرگزاري‌ها و ... رسانه‌اي شده است و گويا قرار است وجه ديگري از كاربرد عكس و عكس شدن را به ما گوشزد كند. به يادمان آورد كه عكس تنها براي ثبت خاطره و رويداد و گذر ايام و محكمه و شاهد و ادعاي دليل و ... نيست. يعني كاربرد اين عكس هيچ كدام از اينها نيست. نه براي ثبت تاريخي روز 16 آذر 1388 است و نه تصوير گزارش و رويدادي! چونان سندي هم نيست از قاتل يا مجرمي چرا كه اگر اين بود حداقل تصويرش شطرنجي مي شد! عكسي تفنني و هنري و يا از سر ذوق و شادماني هم نيست.  اين را ازنگاه خجول و سر بزير آدم توي عكس مي‌فهميم كه از عكس شدن در اين لحظه راضي و خشنود نيست. چرا كه به دوربين نگاه نمي‌كند، ژستي نمي‌گيرد و لبخندي نمي‌زند. اگر نخواهيم در صحنه‌سازي و دستكاري و ساخت آن شك كنيم، حداقل مي‌توانيم در سلطه و اجبار براي عكس شدن ترديد نكنيم. اين عكس بازنمايي تقابل‌هاي دوجنس در يك متن است و همين بي‌پردگي و زنندگي آن است كه ما را متاثر مي كند، صورتي با ريش و تركيب و هيات مردانه در لباس و پوششي زنانه! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمايش اين تضاد و جنس و قلب و جايگزيني يكي به جاي ديگري سبب مي شود كه مثلا براي عده‌اي طنز و هزل بيافريند و براي عده‌اي ديگر خشم و نفرت و آه و افسوس! اما اين عكس براي من عكسي دلهره‌آور است، چرا كه نمايش خشونتي پنهان است، درست است كه شكل‌هاي آسان و شفاف بازنمايي از خشونت را مي‌توان به راحتي در نزاع‌هاي خياباني، قتل ها و كتك خوردن‌ها و ... ديد. اين عكس در معناي ضمني خود براي من سلطه تصوير را نشان مي‌دهد، اجازه بده ما تصويرت را، صورت‌ات را خراب كنيم تا بتوانيم به دلالت‌هاي معنايي خود برسيم. ما با تصوير تو، جايگزيني پوشش‌ات و مضحكه كردن‌ات مي‌توانيم به همگان بقبولانيم كه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الف) تو مرد نيستي چرا كه لباس زنانه بر تن داري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ب) تو ترسو هستي چرا كه با لباس زنانه قصد فرار داشتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ج) تو دروغ گو هستي چرا كه لباس ديگري را پوشيدي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و ... تو هيچ هستي چرا كه با تكثير تصوير تو توانسته‌ايم نابودت كنيم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين معاني در جانشيني نشانه‌هاي درون متن و ساخت تقابل‌هايي چون (مرد- زن)، (شجاع - ترسو)، (ضعيف - قوي )، (دروغ -  راست) و ... بر عكس تحميل مي‌شود. اما من علاوه بر همه معاني تحميل شده، زنجيره دلالت‌هاي ضمني از كنار هم  قرار گرفتن و تركيب مقنعه آبي با مانتو طوسي و شال گردن بافتني راه راه  با چادر مشكي و صورت پر مو را در اين متن بازمي‌يابم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عدم دقت در هماهنگي رنگ لباس ____ بي‌سليقه‌گي و شلختگي ____عاريه‌اي بودن لباس و اينكه اجزاي آن متعلق به چندين نفر است ____ بازنمايي سبكي از پوشش دختران در اواخر دهه 70 ____ .... و ادامه اين زنجيره از معاني ضمني و پنهان در متن مرا به اين باور مومن مي‌سازد كه بايد از عكاس و سلطه او بر سوژه بترسم. چرا كه او قوي است و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمي دانم اما با رسانه‌اي شدن اين عكس و ساخت تركيباتي چون زنِ مردنما، مرد ِزن نما، ترسويِ شجاع، شجاع ترسو و ... در گفتمان جامعه مي‌توان مرزهاي كوتاه هنجا‌رها، قراردادها و حريم‌ها را كوتاه‌تر و ناپيداتر نمود. در جامعه و روزگاري كه هر گونه ساخت شكني و هنجارگريزي به شدت مورد استقبال قرار مي‌گيرد آيا رسانه‌ها نيز بايد به اشاعه و تكثير آن دامن بزنند؟ اگر فردا صبح در خيابان مرداني را ديديد كه لباس زنانه بر تن كرده‌اند و بالعكس اصلا تعجب نكنيد، چرا كه ما خود نمايش اين هنجارگريزي‌هاي از سر اضطرار را همگاني كرده‌ايم و آن را به هنجار بدل کرده ایم. از اين رو آيا نمايش اين تناقض‌ها و تضادها در گستره عمومي چيزي جز باز توليد شكلي از انواع بي‌شمار خشونت در جامعه خواهد بود؟ 
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زیرنویس اخلاقی۱:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;  به نظرم هر گونه رسانه‌ای کردن این عکس و باز نشر آن به گونه‌ای همدستی پنهان با این خشونت است. به همین خاطر عکس و لینک اش را در اینجا نمی‌گذارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زیرنویس اخلاقی۲:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; خیلی سعی کردم ننویسم درباره این عکس و به بازی روزها و روزمرگی‌ها وارد نشوم اما عکس بود که مرا متاثر می‌ساخت و آن نگاه شرمنده که به پایین بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;زیر نویس خاطرات من:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;  بچه که بودیم یکی از بازی ها و در واقع مسخره بازی‌های ما این بود که دامن و روسری‌ام را می‌دادم به برادرانم تا آن‌ها بپوشند، آنها داوطلبانه این کار را می‌کردند و من چقدر می‌خندیدم به نحوه روسری سر کردن و گره زدن روسری و .... موهای فرفری شان که مثل اسکاچ می‌زد بیرون و ... در عالم کودکی از دیدن این ناسازه می‌خندیدیم اما حالا چطور؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 08:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنانی که اسطوره نمی شوند</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.merrypic.com/files/wii34d11xuhgikvi0bfr.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;نگاهی به بازنمایی زنان در جنگ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بايد هوا سرد باشد، شايد روزي شبيه به اين روزهاي ما، شايد آخر پاييز باشد. اين را مي‌شود از ژاكت بافتني كلاه‌دار كودك توي عكس فهميد. يكي از آن روزهايي است كه مردها به جبهه مي‌رفتند و زنان در پاي اتوبوس به بدرقه شان مي‌آمدند. پلاكارد سفيد توي عكس نيز ما را به آن روزها دعوت مي‌كند، به روزهاي حركت به سوي جبهه‌ها، به روزهاي &quot;هركه دارد هوس كرببلا بسم الله&quot;. آن روزها كربلا چه روياي دوري بود براي پدران و مادران ما! &lt;BR&gt;حالا اين زنان آمده بودند تا مردان‌شان را بدرقه كنند براي رفتن به جنگي نابرابر تا راه كربلا باز شود. آنان جز در پشت جبهه ماندن، جز مربا درست كردن، كلاه بافتن، طلا‌هايشان را هديه جبهه كردن، مسجد يا پايگاه رفتن، دعاي كميل خواندن، كار كردن، نگران بودن، دلشوره داشتن، تب داشتن، داغ بودن، با بي پولي، با سيلي زندگي كردن و تنها ماندن و ماندن كاري نداشتند! آن ها پشت جبهه بودند تا بچه‌هايي كه ما باشيم درس بخوانيم، غذاي گرم بخوريم، تنها نباشيم و ... اما آن‌ها چه تنها بودند در آن روزگار!&lt;BR&gt;اين را امروز كه خودم به سن و سال آن روزهاي آنها هستم بيشتر مي‌فهمم، اين را از چشم‌هاي تر و نگاه عميق اين زن جوان مي‌فهمم. او كه گريه روي نوك مژگانش نشسته است و هيچ چيز حتي سرخوشي بازيگوشانه كودك‌اش نمي‌تواند سختي اين دوري و تنهايي تقديري را براي لحظه‌اي كم كند. حتي در لحظه عكاسي !&lt;BR&gt;بر خلاف او زنان ديگر در اين عكس حواس‌شان به دوربين است. يكي پلاكارد را روي صورت‌اش بالا مي‌كشد تا در عكس نباشد و ديگري گوشه چادرش را سفت به صورت‌اش مي‌گيرد و به ما، به عكاس با تحكم نگاه مي‌كند. اما اين زن جوان با اين صورت نشسته در اشك آنقدر دل تنگ است كه گويي عكاس را نمي‌بيند يا نمي خواهد كه ببيند تا كمي گوشه‌هاي لب‌اش را بالا ببرد و به تظاهر بخندد و شاد باشد از اين وداع!&lt;BR&gt;در ميان همه سياهي اين عكس، سياهي چادر‌ها و ... تنها ژاكت بافتني كودك و پلاكارد سفيد است، انگار آن سپيدي و سرخوشي برف‌گونه كه بر روي عبارت بسم ا... دست مي‌كشد مي‌تواند ما را اندكي ازعذاب روبه رو شدن با اين وداع تلخ برهاند. بر روي لباس كودك نقش سيبي است كه زن با دو دست‌اش كودك را، ثمره عشق‌اش را و سيب را مي‌گيرد تا ناغافل در تلخي اين وداع به زمين نيفتد!&lt;BR&gt;اين اشك‌ها و اين نگاه چقدر با همه تصويرهاي رسانه‌اي شده زنان جنگ، همسران و مادران شهيد در تضاد است و سر جنگ دارد. چقدر با صورت‌هايي كه به دوربين زل مي‌زنند و با اعتماد به نفس و افتخار در برنامه‌ها و شوهاي رسانه‌اي ظاهر مي‌شوند متفاوت است. آن زمختي و ستبري صورت ‌هايي كه تا به حال در تبليغات جنگ و دفاع مقدس نشان داده شده است چقدر با نگاه و تردي و شكنندگي و زيبايي اين زن در تقابل است و اين غم و تنهايي براي ما ملموس است و آشنا. انگار آن را سال‌ها پيش در صورت مادر و خاله‌ها و  زنان همسايه و فاميل ديده‌ايم. من اين چشماني كه گويا قرار است هيچ‌گاه به خنده و شادماني گشوده نشود را از هزاران تصوير تفنگ بر دوش و مادران اسطوره ای كه با چهار يا پنج پسر و برادرشهيد و ...  به دوربين نگاه مي‌كنند و كلمه افتخار را جوري مي‌گويند بي‌اشك و غصه و ...بيشتر دوست مي‌دارم. مي‌دانم حتي اين زنان سخت نيز در خلوت خود براي جوان‌ها و جوانه‌هايشان بسيار گريسته‌اند و ...&lt;BR&gt;اين عكس تصوير عزيزي است براي من، چرا كه در ته چشمان اين زن، اشك چشمان زنان بسياري را مي‌بينم كه كمتر در صدا و سيماي ما بازنمايي شده‌ است. اين اشك‌ها روزگاری در پستوي خانه‌ها، زير لحاف و يا كنار سجاده‌ها و ... ريخته شده است و كسي نديده است اين همه تنهايي و ترس و وحشت از تقدير را. اين همه دل بستگي را در آن روزگار . همه اين‌ها براي من عزيز است و به گمانم حالا بعد از سي سال وقت آن رسيده است تا بخشي از واقعيت و زندگي روزمره‌مان را درجنگ مروركنيم. سي سالگي زمان خوبي براي مرور خاطرات كودكي است! 
&lt;HR&gt;
&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زير نويس اخلاقي:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; اين عكس از كتاب&lt;STRONG&gt;&quot;طهران و جنگ&quot;&lt;/STRONG&gt; كه سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران به تازگي آن را منتشر كرده  به عاریت گرفته شده است. هرچند درين كتاب نام عكاسان و ... درج نشده است اما براي مرور خاطرات آن روزهاي جنگ و بمباران و ديدن پناهگاه‌ها و قلك‌هاي نارنجكي و ... بدك نيست. عكس‌ها از آرشيو روزنامه اطلاعات انتخاب شده است.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;زيرنويس خاطرات من:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; از بچه‌گي برايم سخت بود گريه ديگري را ديدن. فكر مي‌كردم توي اشك آدم‌ها درد و غمي است كه اين شكلي مي‌آيد بيرون. براي من ديدن گريه بعضي نفرات خيلي سخت است، ديدن اشك مادرم، برادرانم، مهدي و همچنين مادر او. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 13:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چگون می توان از دیوانه گان آموخت؟</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff3300&gt;&lt;STRONG&gt;نگاهی به متفاوت ترین حالات انسانی در یک عکس&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.merrypic.com/files/x1dzyydj7qvni7ad1soy.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بعید به نظر می‌رسد درست در هشتاد سال پیش آدم‌های توی این عکس ترسی از دوربین، صدای تیلک و همه اداها و اطوارهای آیینی عکاسی آن روزگار را تجربه نکرده باشند، بعید است هشتاد سال پیش میل به &quot;عکس شدن&quot; بی‌هراس و ترس بوده باشد. گواه‌اش هم عکس‌های اتو کشیده تاریخ عکاسی ماست، آدم‌هایی که به دوربین زل زده‌اند، لباس‌های پلوخوری‌شان را پوشیده اند، گره کراوات را محکم بسته‌اند و انگار یک آن تبدیل شده‌اند به مجسمه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;حتی لطافت گلدان‌های شمعدانی و انحنای خوشایند صندلی‌های لهستانی و فرش پر نقش زیر پایشان هم نتوانسته است این ترس را از چهره آنان پاک کند . حالا عکسی می‌بینیم از آدم‌های همان روزگار، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد. بی هراس و دلهره ایستاده‌اند و نشسته‌اند بی‌خیال. انگار عکس برای آنان عادتی است پر تکرار و بس ملال انگیز. از این رو هرکس ادای خودش را دارد، چهره و ژست‌اش را. یکی حیرت کرده است، پسرکی به ما لبخند می‌زند شیرین، زیر پای او زنی هراسناک بال چادرش را روی صورتش می‌کشد، آن گوشه بالای عکس یکی دارد سلام می‌دهد لابد به عکاس! و کنار او کسی پخش شده است، چرا که نمی‌داند نباید حرکت کند (مثل کودکان که در عکس ها محو می‌شوند ) و پیرمردی لبه کلاهش روی چشمانش سایه انداخته و آن یکی که چشمانش را لوچ می‌کند و شاید لوچ است و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به اندازه همه آدم‌های توی عکس، حالات‌های متفاوت انسانی را باز می‌یابیم.عجیب است هشتاد سال پیش، این چنین با دوربین اخت و دل بسته شدند که حتی نمی‌دانند این لحظه، لحظه ایست تاریخی و برگشت ناپذیر برای آنان. دستی بر سر و روی ژولیده‌شان بکشند، قباهای گشاد و ژنده‌شان را عوض کنند و چادر چروک و پینه‌شان را سر نکنند و یا لااقل بر روی فرش گشوده در تصویر بنشینند و نه بر روی کلوخ و خاک! تنها دو تن در این میان (گوشه راست تصویر ) هوشیارند و آگاه. آنهایی که جزء آدم‌های توی عکس نیستند، لباس‌شان، طرز ایستادن و نگاه شان مثل بقیه نیست . آن اعتماد و غرور از عکس شدن و در لحظه زیستن تنها ارزانی آن دو تن است، باقی آنها آنقدر دلبسته زندگی در درون خویش‌اند که از دنیای آدم‌ها، اشیاء و روابط پیرامون آنها و قراردادهای زندگی و عکس و .. فارغ‌اند. لحظه عکاسی برای آنان فاقد دلالت و قطعیت است. برای همین جز آن دو تن هر کسی خودش است، با نگاه و ژستی مخصوص به خود. ادا و طرز نگاه‌اش را از دیگری، از پدرانش، از عکس‌های مجله یا روزنامه و حتی از بغل دستی‌اش قلب نمی‌کند، نمی‌دزدد چرا که او یکه است در دنیای خود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هشتاد سال پیش عکاس را صدا کردند نه برای ثبت چهره این آدم‌ها، مقصود این عکس ثبت لحظه‌ای تاریخی از بازگشایی اولین بیمارستان روانی در شیراز است و اینها اولین بیماران این بیمارستان‌اند که جامعه آن روزگار آنان را به این مکان تبعید کرده است و از دنیای عقلایی و نظام مند خویش به این زندان مدرن دعوت کرده است. آنچه که میشل فوکو در کتاب پرحجم &quot;تاریخ جنون&quot; به خوبی آن را نقد می‌کند و دستاورد و سوغات اخلاقی مدرنیته می‌داند، ناسازه‌ای است که از درون جامعه مدرن سر بر می‌آورد. جدایی و شکاف میان دیوانگان و عقلا. دیوانگان در روزگار عکس نیز انگار طایفه‌ای جدا بودند زندانی و منزوی. چرا که جنون غریزه‌ای حیوانی انگاشته می‌شد و خشونتی که در برابر وحشیگری موجه می‌شد، در حق مجانین نیز روا دانسته می‌شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در شیراز آن روزگار نیز فضایی در بسته شکل گرفت که دیوانه تنها در آن فضا حق سخن داشت. آنان به جبر یا اضطرار دریافتند که برای دیوانگان باید جایی سامان داد که مخل شادخواری و زندگی آدم‌های طبیعی و نرمال نباشد و عجیب است پس از هشتاد سال این آدم‌های مجنون و غیر طبیعی چقدر طبیعی‌اند و جاندار. و فلان الدوله‌ها و وزرا و علما و ... آن روزگار به چشم ما چه غیر طبیعی‌اند و خشک و مصنوعی! نمی‌دانم شاید باید بپذیرم جنون شکل دیگر عقل است و فرزانگی. چیزی که در میراث عرفانی ما هم بارها با تعابیری چون مجنون دانا، دیوانه فرزانه، بهلول، میرزا نصرالدین و ... بازتاب داشته است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آنان در این عکس در لحظه عکاسی و با شنیدن صدای تیلک به دیگری تبدیل نشدند اما ما چرا پس از گذران یک قرن تصویر شدن و به تصویر در آمدن، با این همه سهولت و کثرت(دوربین‌های دیجیتال و ...)هنوز نمی‌توانیم خودمان باشیم و حتما بایدبه زور سیب و پنیر و ... لبخند بزنیم و شاد باشیم، مثل همه گذشتگان ژست‌مان را از دیگری بدزدیم چرا که برای ما هولناک است در عکس خودمان باشیم، لاجرم شبیه به دیگری می‌شویم و هر بار که عکس هایمان را مرور می‌کنیم از دیدن تصویر خود حیرت می‌کنیم و از خود می‌پرسیم یعنی این منم؟ 
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6600 size=1&gt;زیر نویس خاطرات من:&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt; هر وقت حرفی بدی می‌زدیم، هر وقت در خیابان گم می‌شدیم، هر وقت دروغ می‌گفتیم و با بچه‌های کوچه بعد از ظهرها وسطی بازی می‌کردیم و ... ما را از او می‌ترساندند، از گج رضا ( رضا گیجه) ! بزرگ شده بودم، بعد از ظهری توی کوچه‌ای باریک، پیرمردی با کلاه کشی بافتنی به رنگ سبز چرک و کتی پاره از کنارم گذشت. مادرم تندی مرا عقب کشید در حالی که رنگ اش زرد شده بود لرزان گفت &quot;گج رضا &quot; ! در تمام کودکی‌ام ما را از پیرمردی مفلوک و بی‌آزار می‌ترساندند که گویا گناه‌اش روزگاری بوسیدن زنی در خیابان بود!&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زیر نویس اخلاقی:&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;این عکس از کتاب &lt;STRONG&gt;پیدایش عکاسی در شیراز ،&lt;/STRONG&gt; نوشته منصور صانع که انتشارات سروش در سال 69 آن را چاپ کرده به عاریت گرفته شده است. &lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;تاریخ جنون&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt; نیز گویا به ترجمه خانم فاطمه ولیانی توسط نشر هرمس منتشر شده است. اما من بخش مربوط به نگاه فوکو به تیمارستان را از کتاب &quot;&lt;B&gt;مدرنیته و اندیشه انتقادی&lt;/B&gt; &quot; بابک احمدی وام گرفته‌ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زیر نویس توضیحی:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; به خاطر اندازه  نبودن عکس با قالب وبلاگ به ناچار بخشی از عکس را انتخاب کردم و در نتیجه تعدادی از آدم های درون عکس حذف شده اند. امیدوارم مرا ببخشنند!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 18:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> رواق هنر، دعوتي براي درنگ در خیابان</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.merrypic.com/files/ng83kflo9utg81xyu5vz.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;   &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt; دعوتي براي درنگ در خيابان&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از ميدان ولي عصر كه به سمت چهار راه مي آيي، چيزي نيست كه تو را به درنگي دعوت كند و يا كمي از سرعت ناخواسته شيب خيابان را كمتر نمايد. هرچند ناشكري است انتشارات هاشمي را در گوشه ميدان نبينيم و همين طور ناسپاسي است تا همه تلاش‌هاي دو سال پيش شهرداري را براي بازسازي اين پياده رو فرهنگي از خاطر ببريم، پياده رويي كه به لطف رفتاري‌هاي غير فرهنگي ما تمامي مجسمه های پرندگان اش را در كمتر از يك هفته از دست داد و جوي‌هايش دوباره از زباله پر شد و حتي نيمكت‌هاي سنگي و سطل‌هایش به غارت رفت و تنها بر كف خيابان برخي از نقش‌هاي &lt;A href=&quot;http://www.nadalian.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;احمد نادعلیان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; باقي ماند و ديگر هيچ. &lt;BR&gt;در خياباني كه يك سوي آن را كت و شلوارها و جليقه ها و مانكن‌هايي كه با حيرت به ما زل مي‌زنند پر كرده است و سمت ديگر آن را لپ تاپ ‌ها و رايانه ها  و ... جايي براي درنگ و كم كردن اين سرعت ناخواسته نيست. حتي سر درب‌هاي دو دانشگاه  اميركبير و هنر كه تقريبا مثل دوقلو‌هاي بهم چسبيده در ميانه راه سبز شده‌اند نيز نمي تواند براي تو شوقي باشد به درنگ. گه گاهي پوسترهاي نمايشگاهي و يا گرافيتي‌هاي ديوار و شعارهاي نوشته شده بر كيوسك‌ها تو را نشانه مي‌رود ولی اين نشانه گيري آنقدر دقيق نيست كه از گذر شتاب آلودت اندكي بكاهد. &lt;BR&gt;به گمانم قبل از روزهاي انتخابات بود كه در كنار ساختمان‌هاي فرهنگستان هنر و نزديك به سه راه طالقاني فضايي به نام رواق هنر طراحي شد و در ميانه اين راه بنايي خلق شد تا شاهد در آمیختن پلان مربع رواق با گردي حوضي آبي رنگ آن باشيم، تا  هم آغوشی زمين و آسمان را ببینیم. اين فضا شبيه به كلاژي از فرهنگ و هنر ايراني و اسلامي است. تكه‌هايي از ستون‌ها نقش و نگار ساساني را به ياد مي‌آورد به همراه گوشه چشمي به نقوش اسليمي. سپيدي مرمرين ستون‌هايي كه تو را به سپيدي مرمرين تاج محل مي‌برد و زيبايي ظريف و زنانه را یادآور می شود و طاق‌ها و قوس‌هاي دور آن خاطره مساجد را برايت زنده مي‌كند و زيباتر از همه اين‌ها حوض بزرگي است كه چون سلام و خوشامدي تو را به فرود آمدن در اين رواق دعوت مي‌كند و فرش اين رواق كه بي‌شباهت به كاشي‌هاي مسجدي در تونس نيست. &lt;BR&gt;در گوشه‌اي از رواق دروازه سبز رنگ كوچكي است كه پيشتر گمان مي‌كردم براي پيچك يا گياه رونده اي است اما وقتي دقيق‌تر شدم آن را نشاني از دروازه بهشت(نوفل لوشاتو) ديدم و يادآور دري كه  روزگاران گذشته را به تاريخ معاصر و انقلاب پيوند مي‌زند. چونان چهل تكه‌اي كه سال‌ها از آن استفاده كرده‌اي و در هر تكه آن ته رنگي از خاطرات گذشته به يادگار مانده است. اين رواق نیز محملي براي هم نشيني  خاطرات و يادهاي روزگاران گذشته است. &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;رواق هنر&lt;/STRONG&gt; چونان متني در خيابان است كه بر روي محور همنشيني آن عناصري چون آب، نور، رنگ، موسيقي(شعر) و انسان قرار گرفته است و بر محور جانشيني آن نمادها و نقش‌هايي از معماري ساساني، اسلامي و هند و ايراني(ستونها )  و حتي تاريخ معاصر. جالب است كه در اين فضاي كوچك با شبكه درهم تنيده اي از روابط جانشيني و هم نشيني عناصر روبه رو هستيم كه آخرين لايه محورهاي هم نشيني و جانشيني اش را حضور انسان معاصر تكميل مي‌كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين فضا براي عابران خسته و شتاب آلود خيابان، دعوتي است براي نظاره بازي ميان نور و آب و رنگ و حضور انسان و  دري گشوده که آغوش‌اش را براي نشستن، گفتگو كردن و درنگ نمودن در همهمه شلوغ و خاكستري رنگ‌ها، صداها و تضادهاي اين خيابان باز مي‌كند. سپيدي رواق چون حاشيه سفيد كتاب‌ها تو را به خواندن دوباره خيابان و رفتن دعوت مي‌كند و اين تلاش براي لذت بردن از معماري و فضا ندايي است براي همگاني كردن هنر به دور از قيل و قال این روزها! و همگاني كردن هنر تنها با اشتراك گذاردن و سهيم كردن مردم در لذتي كه از آن مي بريم حاصل خواهد شد و فرهنگستان هنر توانسته است به خوبي سهم‌اش را به عابران اين خيابان تقديم كند. با سخاوتي كه در طراحي اين فضا نمايان است، با اين در گشوده شايد بتوان مردم را به در بسته نگارخانه‌ها و موزه‌ها و ... كمي نزديك‌تر كرد و اين ترس، اين آداب ورود به فضايي روشنفكرانه و هنري را براي آنان كمي کم رنگ‌تر نمود.&lt;BR&gt;وقتي كه شب ها به ناگزير از اين خيابان رد مي‌شوم، عابراني را مي‌بينم كه ساكن اين رواق شدند و گه گاه سرخوشانه كنار حوض آبي رنگ و يا  در امتداد ستون‌ها ايستاده  و عكس مي‌گيرند. براي من كه ناظر هر روزه اين خيابانم، خوشايند است ديدن مردمي كه خاطره خود را از اين فضاي شفاف و تهي عزيز مي‌دارند و ثبت مي‌كنند. براي من گذر از رواق هنر اتفاق خوشايندي است، نمي‌دانم اين حال براي &lt;A href=&quot;http://www.honar.ac.ir/news/showone.asp?id=2710&amp;kind2=1307&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;معمار&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;ی&lt;/FONT&gt; كه اين روزها به ناچار در تلخي اتقاقات تاريخ معاصر ما سهيم شده است، چگونه است؟ براي او كه طعم رهايي به لطف هنر را در زمانه معاصر و در گذر از خيابان به ما چشانده است، آيا این انديشه  چیزی جز در آفريدن و خلق كردن و ساختن معنايي نو از زندگي خواهد بود؟  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زیرنویس اخلاقی:&lt;/FONT&gt; تصویر رواق از سایت سیاه و سفید به عاریت گرفته شده است، بقيه عكس ها را در&lt;FONT color=#ff6600&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.siahsefid.ir/p/206&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt; &lt;/FONT&gt;ببينيد ، هر چند كه حجم عكس ها زياد است و ديدن آن بسي سخت!&lt;/FONT&gt; 
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600 size=1&gt;زيرنويس خاطرات من: &lt;FONT color=#000000&gt;همیشه از وارد شدن به در های بسته می ترسم ،  خصوصا وقتي وارد نگارخانه اي مي شوم حالم بدمي شود ، دل شوره عجيبي پيدا مي كنم و دلم مي خواهد زود فرار كنم. براي من رواق هنر ، مساجد و فضاهايي كه با يك ورودي زيبا به تو خوش آمد مي گويند خيلي عزيزند ، چرا كه اندكي از دلهره روبه رويي با مفاهيم بزرگ را كم مي كنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهي به  اندرون خانه هاي تهراني</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;  &lt;FONT color=#ff6600&gt;دالي كه اين روزها از دلالت هاي معنايي خود تهي مي شود!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 500px; HEIGHT: 332px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.merrypic.com/files/eyxwqek57plm1gnj8bz2.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی‌ هوا وارد خانه‌های مردم می‌شویم و آن‌ها را در خانه‌هایشان غافلگیر می‌کنیم. این روزها کار ما این است که مردم را سر سفره ناهار، در حال استراحت، هنگام تماشای فوتبال و حتی کنار بساط تریاک و … غافگیر کنیم. همیشه هم به دلالان بنگاه‌ها اصرار می‌کردیم که هماهنگ کنید و همیشه هم به قول خودشان هماهنگ می‌کردند، اما باز هم صاحبان خانه را شگفت زده می‌دیدم، وقتی که با اکراه در را به رویمان می‌گشودند.&lt;BR&gt;اما من ته دلم این گونه رفتن به خانه مردم را _بی‌دعوت و زمینه چینی _ دوست می‌داشتم. احساس می‌کردم چقدر راحت می‌توان به لایه‌های پنهان زندگی در این خانه‌های کوچک پی برد. چیزهایی که در خانه‌های اقوام و دوستان گاه به سختی پنهان می‌شود. اینجا به لطف پیدا کردن خانه جدید برای ما مهیا شده بود.&lt;BR&gt;حالا می‌توانستیم درون خانه تهرانی را راحت‌تر و رسواتر از همیشه ببینیم. می‌گویم خانه تهرانی برای اینکه این خانه با همه ویژگی‌ها و شباهت‌هایی که با خانه‌هاي شهرستانی دارد، بسیار کوچک‌تر از این خانه هاست.&lt;BR&gt;خانه خصوصی‌ترین مکان برای استراحت کردن، زندگی کردن و آسودن است. و حالا این خانه‌ها نه تنها به دلیل کوچکی بیش از حد و یا رعایت نکردن اصول فنی و زیبایی‌شناسی در ساخت و معماری، بلکه به دلیل  نوع دکوراسیون آن جایی برای زیستن نیست. &lt;BR&gt;میان اسباب و اثاثیه این خانه‌ها با متراژ آنها تناسبی وجود ندارد. مبل‌های پت و پهن پارچه‌ای یا چرم، فرش‌های ماشینی، میز ناهار خوری که با زور در گوشه‌ای از هال یا پذیرایی جا خوش کرده است، میزهای عسلی کوچک و بزرگ، گلدان‌های سفالی رنگ شده و … همه در خانه‌ تهرانی ها موجود است، انگار هر دختری که به خانه بخت می‌رود فرض مسلم اش زندگی در خانه‌ای 200 متری است اما پس از اولین اسباب کشی متوجه واقعیت تلخ زندگی در خانه کوچک می شود!&lt;BR&gt;خانه تهرانی مثل شعری است که وزن آن با قالب شعری‌اش جور در نمی‌آید. زبان این شعر گنجایش چنین وزن ثقیلی را ندارد.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این خانه ها با اسبابی روبه رو می‌شوید که هیچ کاربردی ندارند، اگر قائل به کارکرد زیبایی اشیاء باشیم، گلدان‌ها و گل‌های مصنوعی، بوفه‌های انباشته از کریستال‌های بدلی سوگا، رومیزی‌ها و پارچه‌هایی روکوکویی و … تناسبی با فضا و متراژ این خانه‌ها ندارد. خانه تهرانی در تصرف اشیاء است. در این خانه‌ها اشیاء مقدم بر انسان و حوایج انسانی است. هجوم وسایل اضافی و فاقد کارکرد واقعی سبب شده است که در خانه‌های 50 یا 60 متری جایی برای زیستن نباشد. در این خانه‌ها کمتر می‌توان نوای خوش آهنگ چوب را شنید، کابیت‌ها و کمدها در تصرف ام دی اف است و رنگ جعلی و بدلی که بر اشیای خانه اعم از فرش ماشینی، بوفه، چین‌های عجیب و غریب پرده‌ها و … نشسته است روح تو را می‌آزارد. دامنه دلالت‌های معنایی این اشیاء چنان است که معنای صریح زیستن و آسودن در خانه را سلب می‌کند و قرار است معناهای ضمنی چون مکنت، سرمایه و برخورداری و … را تلویحا به ما متذکر شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در خانه تهرانی اشیاء و فضاهای متضاد در کنار هم قرار می‌گیرند، بدون هیچ تناسب و تعاملی! کاناپه زمخت بر روی فرش ابریشمی ظریفی قرار می‌گیرد و آشپزخانه مدرنی را با زیلو می‌پوشانند و …&lt;BR&gt;خانه تهرانی مثل همه خانه‌ها بویی مخصوص به خود را دارد، یکی از آن‌ها بوی تاید می‌دهد، آن دیگری بوی قورمه سبزی و یکی دیگر بوی تریاک، بوی خاک و … بویی مخلوط و آمیخته از ساکنان هر خانه و فضایی که آنها را احاطه کرده است، کمتر خانه‌ای بود که بوی کتاب را بدهد. دروغ چرا تنها در یک خانه کتابخانه کوچکی دیدم، كمتر خانه اي ديدم كه در آن تنفس گلهاي طبيعي و سبزي برگهاي آن به تو سلام دهد. اما تا دلتان بخواهد  در اين خانه ها اشیای اضافی و کیچ دیدیم.&lt;BR&gt;در میان همه خانه‌هایی که دیدیم کمتر خانه‌ای بود که تو را غافلگیر کند، نظم درونی و هماهنگی‌اش تو را در آغوش بگیرد و دلت بخواهد آنجا بمانی. در بیشتر خانه‌ها بعد از نگاهی دزدانه و سرسری ترجیح می‌دهی فرار کنی !&lt;BR&gt;در بعضی از خانه‌ها کودکی هست که به استقبالت می‌آید و از دیدن نگاه‌های جستجوگرانه‌ات خجل نمی‌شود و دلش می‌خواهد تو اندکی بیشتر بمانی.&lt;BR&gt;در این خانه‌ها به لطف آن کودک می‌توانی اندکی درنگ کنی، با کودک آن خانه هم کلام شوی و …&lt;BR&gt;بعضی از خانه‌ها چیزی را در خود نهان دارند که در ذهن‌ات بدل به خاطره می‌شود، مثلا درخت کاجی که درست از وسط پنجره اتاقی سبز شده است، پنجره هلالی بزرگی که جان می‌دهد برای پرواز و … &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانه تهرانی جایی است برای کارکردهای مجازی اشیا و تنها اندک جایی است برای زیستن و آسودن! این فضا مدتهاست که فاقد دلالت‌هایی معنایی پیشین خود شده است . خانه تهرانی دالی است که دیگر با مدلول خویش پیوند ندارد و دلالت‌های معنایی چون آرامش، آسایش و .. از آن رخت بر بسته است. و تنها بر معناهایی چون خوردن، آشامیدن، خوابیدن و قضای حاجت کردن مبدل شده است! بفرمایید اینجا آشپزخانه است، اینها کابینت‌هاست (انگار نمی توانی فضاها را از هم تشخیص بدهی ) اینجا اتاق خواب است و این هم دستشویی و حمام!&lt;BR&gt;خانه‌های تهرانی بهترین مکان برای دیدن تضادها و تقابل‌های درونی ماست. مایی که دلمان می‌خواهد  تمام ساز و برگ‌های یک زندگی بورژوایی ابلهانه را در آپارتمانی 60 متری بگنجانیم و عجیب‌تر آنکه اصرار داریم تا به همه ثابت کنیم  از این ساز و برگ چون دیگران چیزی کم نداریم. &lt;BR&gt;در خانه تهرانی‌ها دکوراسیون داخلی و چینش اسباب و اثاثیه نه تنها خطاها و اشباهات فاحش بساز و بفروش‌ها و معماران مداد به گوش را نمی‌پوشاند و تصحیح نمی‌کند بلکه خود نیز بر این مساله تاکید می‌کند و بیش از پیش فقیری و عرياني روح  ساکنان خانه‌ها را به ما گوشزد می‌کند! نمي دانم شايد سالهاست كه تلاش مي كنيم اين بي معنايي و پوچي را با خرت و پرت و آفتابه و لگن بپوشانيم اما هنوز مثل آن پادشاه لختيم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زير نويس توضیحی۱:&lt;/FONT&gt; اول از همه بگويم  مناطقي كه ما براي جستجوي خانه رفتيم تقريبا مناطق متوسط شهر نظير طرشت، منيريه، جنت آباد و ... بوده است و البته در هر منطقه استثناتي هم وجود دارد كه با توجه به توان خريد و ... مطمئنا متفاوت خواهد بود. اطلاق كلمه خانه تهراني تنها براي سهولت خواندن است وگرنه چه كسي است كه نداند تهران و هزار نوع خانه و صاحب خانه و ...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زیر نویس توضیحی ۲:&lt;/FONT&gt; این عکس ربطی به متن ندارد، یعنی هر چه گشتم نتوانستم عکس خوبی از این خانه  ها پیدا کنم ، بس که موردی بدیهی و شایع است،کسی رغبت نمی کند آن را بازنمایی کند ! عکس از کوربیس به عاریت گرفته شده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زير نويس خاطرات من:&lt;/FONT&gt;  فكر مي كنم هشت يا نه سالم بود كه متوجه شدم بوي خانه ما با خانه هاي ديگر فرق مي كند. رفته بودم خانه آقاجان براي چند روزي ، برگشته بودم خانه خودمان اما تمام لباس هايم بوي خانه آقاجان را مي داد، بوي سيب دماوند و پرتغال شمال    و من چقدر اين بو را دوست مي داشتم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> نگاهی به کاربردهای عکس خصوصی در گستره عمومی</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;سرنوشت عکس هایی که از آلبوم جدا می شوند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;TABLE cellSpacing=۰ cellPadding=۰ width=۸۰% align=center border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=361 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.merrypic.com/files/mi3x3y3fv15ok6f7pobx.jpg&quot; width=221 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;IMG height=326 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.merrypic.com/files/yce7etc8zp2bsnca7l8d.jpg&quot; width=212 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كمي دقت كنيد تا بي رحمي و قساوتي كه در اين عكس نهفته است را دريابيد، منظورم زنجيرهاي آويخته بر گردن مرد و يا چهره خسته و گرسنگي كشيده او  و چشم‌هاي كم فرو‌غ‌اش نيست. بلكه منظورم قساوتي است كه در بازنمايي تصوير يكي از زنان حرم‌سراي ناصرالدين شاه مي‌بينيم. احتمالا عكاس اين عكس ناصرالدين شاه بوده است و عرياني غم انگيز اين عكس نيز مويد آن است كه عكاس محرم است.  در عكس‌هاي ديگري از تاريخ عكاسي ايران نیز زنان حرم سرا با چارقد، شليته و پيراهن عريان‌اند. نمي‌دانم شايد براي خوش آمد سلطان صاحبقران بوده و يا در اطاعت از دستور همايوني او. مراد از آن هر چه بوده، روزگاري به حوزه خصوصي شاه، خانواده و خاندان او تعلق داشته است و احتمالا در عكسخانه يا آلبوم خانه سلطنتي نگه داري مي‌شد و چون ديگر عكس‌هاي خانوادگي داراي كاركردهاي خاص خود بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا كه به مدد تحقيق و تفحص و از همه مهمتر بي رحمي گذشت ايام اين عكس‌ها تكثير شده و از حوزه خصوصي به حوزه عمومي منتقل شده است، قساوت و بي‌رحمي نمايش لذت از تن زنانه را چونان نيشتري در قلب‌مان فرو مي‌كند. از اين‌روست كه تصوير ميرزا رضاي كرماني چون از آغاز براي نمايش عمومي و مستند‌سازي امنيه و … بوده است تنها براي ما روايتگر لحظه اي تاريخي است، هرجند ممكن است قرائت‌هاي تاريخي ما از اين عكس در هر زمانه متفاوت باشد. مثلا در دوره‌اي اين عكس نمايانگر تصوير خائني پليد و قاتل سلطان شهيد بوده است و در زمانه‌اي ديگر تصوير مرد مبارز و شجاعي است كه سلطاني خائن را به سزاي خويش مي‌رساند و …&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما آنچه كه از ابتدا براي سرنوشت اين عكس متصور بوده‌ايم، كاركرد اسنادي آن بوده است. كسي آن را نگرفته تا در پستوخانه دل اش نهان سازد و هر گاه كه ياد ميرزا افتاد به آن نگاه كند و يادش بيايد آن مرد را. اين عكس از آغاز بنا نداشت تا خاطره اي را در خود پنهان كند، از اول قرار بر اين بوده تا واقعه اي تاريخي را براي آيندگان  و سيماي مجرمي را براي آدمهاي آن روزگار نمایش دهد. نگاه كردن به عكس اين زن مرا غمگين و شرمسار مي كند، وضعيت بدن، نگاه و بازنمايي تضادهايي چون عرياني و پوشش، خصوصي و عمومي، سرخوشي و عذاب در این عکس سبب مي شود تا يك لحظه براي سرنوشت تاریخی اين زن از مرد اسير بيشتر دل بسوزانیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سوزان سانتاگ&lt;/STRONG&gt; در جايي از كتاب &lt;EM&gt;درباره عكاسي&lt;/EM&gt; اشاره مي كند به اينكه &lt;EM&gt;گذشت زمان مي تواند خيلي از عكس هاي معمولي و خانوادگي را به عكس هايي تاريخي و يا هنري بدل كند.&lt;/EM&gt; (نقل به مضمون) عكس انيس الدوله احتمالا در روزگار خودش هم عكسي معمولي نبوده است، به هر حال اين عكس جزء اولين عكس‌هاي تاريخ عكاسي ايران بوده است و شايد جزء اولين عكسهاي خانوادگي. انيس الدوله جزء  معدود زنان خوش اقبال روزگار خويش بوده است  كه به مدد دوربين عكاسي، چهره اش جاودانه شده است و امروز ما مي توانيم سيماي او را از پس هزاران چهره مبهم تاريخ ببينيم و بازشناسیم. وگرنه نام اجداد و مادر مادربزرگ‌هاي ما را كه  حتی برخي از نوه‌ها و نتيجه‌هايشان هم نمي دانند چه رسد به تصوير چهره آنان!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرچند جاي همه خوش اقبالي انيس الدوله در آن روزگار، امروز اين زن ناخواسته و به اجباري تاريخي در وضعيتي ناخوشايند در چشم عموم بازنمايي شده است، نمي‌دانم اما اگر بخواهيم به عكس ها، آدم‌ها و اشيا از منظر اخلاقي و انساني بنگريم بر سر همه مطالعات رندانه و موشكافانه تاريخي و علمي چه خواهد آمد. در اين ميان بايد صف بلند عكس هاي خانوادگي و خصوصي تاريخ عكاسي ايران و جهان را كه هر از گاهي به بهانه‌هايي چون تصادف، تفحص، مرض، مردم آزاري، بي اخلاقي و … به عكس‌هايي عمومي تبديل شده اند را  از هرگونه غسل تعميدي چون كاوش علمي و قضاوت تاريخي جدا كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;FONT size=1&gt; زیرنویس خاطرات من: &lt;FONT color=#000000&gt;آلبوم های خانوادگی فامیل ما شاید به تعداد انگشتان دست هم نرسد، از وقتی وارد دانشکده هنر  شده بودم و دوربین به دست، همه فامیل راحت تر با این قضیه کنار آمده بودند. شده بودم عکاس مجالس عروسی، مهمانی، ختنه سوران و تولد فامیل. و صد بار به  این سوال که عکس ها را خودم ظاهر و چاپ می کنم، جواب فاتحانه ای داده بودم. خانواده ما به داشتن تصویر خود علاقه زیادی داشت اما همیشه به خاطر باورهای عمیق مذهبی و سنتی ای که در دورن خود داشت از داشتن عکس خانوادگی محروم بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;FONT size=1&gt;زیرنویس اخلاقی:&lt;FONT color=#000000&gt;عکس های فوق از کتاب ناصرالدین شاه عکاس ،نوشته محمدرضا طهماسب پور به عاریت گرفته شده است. در این کتاب علاوه بر برخی از عکس های تاریخی ایران با برخی از اصطلاحات عکاسی آن دوران نیز آشنا می شوید، همچنین خواندن یادداشت های ناصرالدین شاه برای هر عکس جالب توجه است!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 11:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> دست کاری عکس ها یا راست نمایی دروغ</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;چرا عکاسی دروغ می گوید؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;عکسی از دوره قاجار که به نظر می رسد مونتاژ شده است،  برگرفته از کتاب از گذشته ها، افشین شاهرودی &quot; hspace=0 src=&quot;http://www.merrypic.com/files/iqcwkzcrzxel4alcns4b.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صراحت کودکانه رولان بارت را در ذهن تان مجسم کنید، زمانی که در یکی از کتاب­هایش در دفاع از بازنمایی صادقانه عکاسی این چنین می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;I&gt;عکاسی هیچ­گاه دروغ نمی­گوید ، شاید فقط درباره معنی شی دروغ بگوید اما درباره وجود شی هرگز.&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید در اولین روزهای داغ و آفتابی تاریخ عکاسی سخن بارت و دیگران در راست­نمایی و صداقت بازنمایی عکاسی در قیاس با نقاشی به عنوان امتیاز این هنر سوگلی طبقات متوسط مطرح بود اما این هنر بسیار زودتر از سایر هنرها از بازنمایی واقعیت شانه خالی کرد و به بازنمایی غیر واقعیت پرداخت.حدودا در سال 1860 بود که سر آبراهام لینکن با تن سیاستمداری دیگر پیوند خورد تا تصویر رئیس جمهور آرمانی آمریکا را نقش ببندد و این تصویر  برای سالیانی دور در ذهن و روح و خاطره هزاران فرد آمریکایی و غیر آمریکایی به گونه­ای رسوخ کرد که امروزه کمتر کسی تمایل دارد تا بداند تن واقعی آبراهام لینکن چگونه بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در واقع آنچه که تصویر عکاسی  به ما نشان می دهد، بسیار واقعی­تر از چیزی است که در واقعیت وجود داشته یا دارد. مصداق این سخن را بارها شنیده­ایم که &quot; کو،  عکس­اش را بیاور تا باور کنم &quot;حالا این  کلیشه  که &lt;A href=&quot;http://1pezeshk.com/archives/2007/11/post_645.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;عکاسی دروغ نمی گوید&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; سال­هاست که منسوخ شده است چرا که وقتی به صف طویل &lt;A href=&quot;http://www.cs.dartmouth.edu/farid/research/digitaltampering/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;عکس های دستکاری شده&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; تاریخ عکاسی ـ اعم از دشمنان حذف شده استالین تا اشیای غایب دیدار دو سیاستمدار، حذف تعمدی تیمار­دار اسب موسولینی و یا حتی نزدیک­تر شدن اهرام مصر و شاید اضافه شدن یک موشک و یا لاغرتر ، زیباتر ، سالم­تر ، سیاه­تر و ... همه آدم های مشهور و روتوش صورت همه آدم های معمولی ـ نگاه می کنیم از خود می پرسیم چرا عکاسی دروغ می گوید؟ ابزاری که  به عنوان راست­نما از طرف پلیس، ثبت و احوال ، روزنامه­نگاران و... مبنایی برای کشف حقیقت بوده و هست چرا امروزه خود به دروغ­گویی متهم است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; و طبقات مختلف اجتماعی به این دروغ­گویی و یا دستکاری  عکس ها عناوینی چون &lt;A href=&quot;http://http//stateoftheart.popphoto.com/blog/photo_manipulation/page/2/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://stateoftheart.popphoto.com/blog/photo_manipulation/page/2/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;عکس های مونتاژ شده &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;، باحال، فانتزی، تخیلی، رسوا کن ، خانمان برانداز و ... نام  می نهند. در پاسخ به اینکه  &quot;چرا عکاسی دروغ می­گوید &quot; بهتر است سوال را این­گونه مطرح کنیم، &quot;چرا عکاسی نباید دروغ بگوید؟ &quot; عکاسی هنری است که تولدش مرهون تکنولوژی است. این هنر نسبت به سایر هنرها  خیلی زود ، تقریبا از همان دوران نوزادی اش با تکنولوژی و ابزارهای مدرن کنار آمد. بهتر است بگوییم عکاسی محصول دوران مدرن از نظر ابزار و تفکر است. بر خلاف نقاشی و یا موسیقی که پس از طی کردن قرن­ها  به اجبار تن به ابزارهای مدرن داده اند، همه چیز در آغاز برای این هنر یا فن مهیا بوده است. به خاطر بیاورید اتاق تاریک، انواع داروهای ظهور و ثبوت و محلول های شیمیایی و  به کارگیری تکنیک­هایی چون دبل اکسپوز، کلاژ، ترکیب نگاتیوها و امروزه دوربین­های دیجیتال ، دوربین­های تلفن همراه و  نرم افزارها، همه این ابزارها از قدیم تا کنون برای این هنر مهیا بوده و هست. به مدد همین چیزها بود که عکاسی بسیار سریع­تر از سایر هنرها به هنر یا فنی همگانی تبدیل شد.. هزاران بار بیشتر از بوم و سه پایه نقاشی، دوربین، فیلم و عکس در خانه­ها و جشن­ها و ... خرید و فروش و نگهداری می­شود. از این رو پیدا کردن ساز و کار  اقتصادی برای آن  زودتر  و جدی تر از سایر هنرها مطرح شد. در این میان طبیعی است که تصاویر دستکاری شده­ای که ما را لاغرتر، سالم­تر ،شادتر  و زیباتر نشان می دهند راحت­تر فروخته می­شوند و همچنین می تواند تضمینی برای ولع حریصانه  به  مصرف تصویر عکاسی باشد چرا که با بهایی کم می توانیم عزت نفس­مان را بازیافته   و تصویری  آرمانی که از خود  در سر داریم  را به دیگران نشان دهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته باید بپذیریم که ساز و کار اقتصادی تنها عامل دروغ گویی برای عکاسی نیست، بلکه عوامل دیگری چون کاربردهای عکس نیز مطرح است. پس از اولین دستکاری ها، حذف ها، اغراق ها و ...عکاسان دریافتند که نه تنها ثبت واقعیت مشتریان  خود را دارد بلکه دروغ نیز مشتریان پر و پا قرص خود را داراست. تقریبا تمامی حوزه های تبلیغات اعم از تبلیغات بازرگانی، سیاسی، فرهنگی و ... مشتری دائمی این هنر شدند چرا که دستکاری در عکاسی می توانست به راحتی برای جهان سرمایه داری انگاره های رفاه، خوشبختی،  زندگی ایده آل،  آرمانشهر،  بهشت زمینی و ... را بازنمایی کند.  این بازنمایی ها نه با وارونه جلوه دادن حقیقت بلکه تنها با شبیه سازی ظریف از واقعیت امکان پذیر بود و این شبیه سازی به گونه ای صورت گرفت که تقریبا شناخت میان واقع و غیر واقع ناممکن و یا به سختی ممکن شد. در طول تاریخ معاصر بسیار پیش آمده است که رسوایی­های بزرگ سیاسی، اخلاقی و ... در پناه عناوینی چون دستکاری یا مونتاژ غسل تعمید یافته­اند. هر چند در این میان خطری ما را تهدید می­کند، چرا که بر اثر شوک­های پیاپی که از دیدن تصاویر جعلی و تقلبی در وب، مجلات و تلویزیون شاهد آن بوده و هستیم، قوه تشخیص و ادراک ما به قدری ضعیف شده است که گاهی تصاویر واقعی را نیز دستکاری شده می پنداریم و به راحتی از کنار آن رد می شویم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنابراین وقتی که همه چیز برای دروغ­گویی مهیا است و می­توان خطای انسانی یا ماشین و یا ... را در بازنمایی قدرت نظامی و سیاسی به کمک  فیلترهای فتوشاپ به آسانی اصلاح کرد، چرا نباید اینکار را کرد؟ بهتر است سوال ابتدایی­مان را جور دیگری بپرسیم. وقتی می توانیم به راحتی با تصاویر دروغ بگوییم، چرا باید به سختی راست بگوییم؟ در جامعه ای که اخلاق به عنوان فضیلت انسانی روزبه روز کم رنگ تر می شود، پاسخگویی به این سوال نیز سخت تر می شود. &lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;زیرنویس خاطرات من:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمام تنم لرزید، صورتی نیمه خندان ، چشمانی عسلی  و دندان­هایی با فاصله. تمام شب می­لرزیدم.  آن روز  اتفاقی کنار تابلو فرشی که تصویر آقای طالقانی روی آن بود دیدم­اش. روی تاقچه خانه آقاجان  تصویر آن پسر  را دیدم و لرزیدم، وقتی که گفتند این &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_(%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1)&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;تصویر حضرت محمد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;(ص) است. ترسیدم وقتی که تصویر پیامبرم را با آنچه که سالها در ذهن  کودکانه ام ساخته بودم، بسیار دور دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;زیرنویس توضیحی:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در میان همه دروغ گویی­های عکاسی میانه من با فتوگرافیک بد نیست. به گمانم فتوگرافیک بی آن که داعیه راست­نمایی داشته باشد پیشاپیش به بیننده اغراق ، ایجاز ، دروغ و... را اعلام می کند و این کار را با غافل گیری یا شوکی که چون چوب دستی بر سر مخاطب فرود می آورد، انجام می دهد. در فتوگرافیک با آشنازدایی از تصاویر آشنا، به درک تازه ای نایل می­شویم و حیرت می­کنیم. چرا که به شناخت تازه­ای از وجوه بی­شمار  اشیاء، طبیعت،  انسان­ها و ...  پی می­بریم.  چیزی که پیشترها  &lt;A href=&quot;http://www.magritte.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;رنه مگریت&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; با تغییر در اندازه،  ترکیب بندی و ... سعی در بازنمایی آن در نقاشی هایش داشت. نمی دانم شاید سخن گزافی باشد اما به گمانم نقاشی­های مگریت گونه­ای فتوگرافیک آغازین است، نقاشی هایی که به تخیل نامحدود آدمی این فرصت را می دهد تا در کنار اشیای آشنا بار دیگر  به جهان چونان غریبه ای نظر کند. در &lt;A href=&quot;http://www.alltelleringet.com/&quot; target=_blank&gt;ا&lt;FONT color=#ff6600&gt;ینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.webdesignerdepot.com/2009/06/40-examples-of-incredible-photo-manipulation/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; هم می توانید فتوگرافیک های جدید را ببینید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 20:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فراغت وبلاگی (تاملی در ساختار بازی های وبلاگی)</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وبلاگها هم به پیک نیک می روند!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بيست‌و‌نهم آذرماه 1385 را شايد بتوان تاريخ شروع به پيك‌نيك رفتن بلاگرهاي فارسي دانست.&lt;/FONT&gt; &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در همين تاريخ بود كه سلمان، اولين بلاگر فارسي، با تقليد از &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;B Mitra&apos;&quot;&gt;Blog tag&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;، بازي ساده‌اي را شروع كرد كه پس از آن اهالي وبلاگستان&lt;/FONT&gt; را براي مدتي درگير اين بازي و بازي‌هاي ديگر نمود. بازي ساده (يلدا)، گفتن پنج نكته از خصوصيات، روحيات، تجربه‌ها و يا خاطرات يك بلاگر بود كه پنج نفر بلاگر ديگر را هم به اين بازي دعوت مي‌كرد و به اين ترتيب اين پنج نفر، توپ را به پنج نفر بعدي پاس داده و به مرور پنج نمودار هرمي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; عجيب و غريب شكل مي‌گرفت كه بعدها يكي از بلاگرها در همان ايام آن‌ را ترسيم نمود. چيزي كه بي‌شباهت به ساختار هرمي بازاريابي شبكه‌اي،‌ گلدكوئيست نبود. اما ماجرا به همين بازي ختم شد، پس از كشيدن بازي به دست‌هاي سوم و چهارم،‌ از تب و تاب آن كم شد و دقيقاً كسي نمي‌داند كي و كجا اين بازي خاتمه يافت. پس از آن وبلاگستان، درگير «بازي‌ آرزوها» شد كه اين بازي همانند «يلدا بازي» مورد توجه بلاگرها قرار نگرفت. هرچند تا مدتي فضاي وبلاگستان را به تعطيلات اجباري برد. اين روزها هم وبلاگستان و خصوصاً اهالي كتاب، ادبيات و... در اين شهر مجازي سرگرم پاسخگويي به بازي «تأثيرگذارترين‌ها» هستند كه به دعوت ملكوت (داريوش محمدپور) انجام شده است و اهالي وبلاگ آدم‌ها، دوران‌ها، رابطه‌ها و شخصيت‌هايي را كه در زندگي‌شان تأثير‌گذار بوده‌اند، معرفي مي‌كنند. البته تنور اين بازي هنوز خيلي داغ نشده است و بعيد است با توجه به جنس اين بازي به دست‌هاي چهارم و پنجم برسد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نكته اساسي در تاريخچه بازي‌هاي وبلاگي اين است كه تقريباً براي همه اين بازي‌ها به‌راحتي مي‌توان نقطه آغازي را در نظر گرفت اما كسي به يقين نمي‌داند كي و كجا اين بازي خاتمه مي‌يابد و از آنجا كه بحث پول،‌ سكه و دلار هم‌ مطرح نيست و در اين ميان فقط متن است كه توليد و بازتوليد مي‌شود، كسي نمي‌تواند بطور قطع بگويد مثلاً يلدابازي يا «بازي‌ آرزوها» پايان يافته است يا خير؟ شايد نوبت يكي از اهالي حاشيه‌نشين اين شهر مجازي، در اين گرماي تابستان،‌ «يلدا بازي» باشد و نصيب آن ديگري كه در متن اين شهر خانه دارد و يا آنكه اجاره‌نشين بلاگر، بلاگفا، پرشين بلاگ و... است « بازي تأثيرگذارترين‌ها» باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 May 2007 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدار رخ دوست میسر نیست!</title>
<link>http://onsign.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6600&gt;چرا&amp;nbsp;به نمایشگاه کتاب&amp;nbsp;نمی رویم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شما هم آدمهایی را دیده اید که به نمایشگاه کتاب&amp;nbsp;نمی روند و البته این را با بی شرمی آدمهای اهل تفرعن یا پررویی روشنفکرانه ای&amp;nbsp;نمی گویند و اغلب اوقات به اصرار و پرسش دیگران جواب سنگین، دندان شکن و بسیار منطقی &quot;پول نداریم&quot; را می گویند و خودشان را خلاص می کنند.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خریدن کتاب، نوار&amp;nbsp;و دیدن فیلم برای آنان یک واقعه شتاب آلود و عجولانه نیست. آنان در وقفه های کوتاه زندگی، تامل میان سکوت هایی از سر اجبار، خواندن کتابی،&amp;nbsp; شنیدن موسیقی و دیدن فیلمی در تاریکی سینما برایشان&amp;nbsp;معنا بخش زندگی&amp;nbsp;است.&amp;nbsp;و اغلب به دامن این نشانه ها چنگ می زنند تا خود را از هیاهو، اجبار و بی نظمی ها رها کنند.&amp;nbsp;حالا چطور می توان در وسط بازار مکاره ای که هر کس کالای خود را حراج می کند،&amp;nbsp;گم&amp;nbsp;شده و دوباره خود را باز یابند. برای آنان خریدن کتاب بیشتر آیین و نمایشی است که&amp;nbsp;در فضای خالی زندگی برگزار می&amp;nbsp;شود. چیزی که در نمایشگاه کتاب&amp;nbsp;جایی برای آن دیده نمی شود. در آنجا برای این معناهای ضمنی &quot;کتاب خریدن &quot; مجالی نیست چرا که &quot;صنعت فرهنگ &quot;&amp;nbsp;عرصه دلالت های&amp;nbsp;صریحی چون بازار، عرضه، تقاضا و فروش است. برای این عده دیدن حریصانه روی جلد کتابها چونان&amp;nbsp;دیدن رخ دوستی است که دوباره او را بازمی یابند، همانند دیدن عکس های قدیمی آلبوم های خانوادگی است. بغیر از لذت دیدار، اغلب اوقات دوست دارند تا دستی دهند و رخصتی یافته کمی همدیگر را شانه به شانه برانداز کنند و با خنده ای ساختگی مثلا بگویند هه ! چقدر لاغر شده ای و از این حرفهای الکی بزنند و ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.kaghazi.com/onsign/bookmehr.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای آنان خرید کتاب بدون دست زدن، ورق زدن و خواندن دزدانه&amp;nbsp;لااقل یکی دو سطر&amp;nbsp;ممکن نیست. خریدن کتاب برای این عده همانند خریدن سیب&amp;nbsp;زمینی و پیاز&amp;nbsp;در میدان میوه و تره بار نیست که با فرزی و چابکی آن را جدا کرده و به دست فروشنده دهند. آنان در شتاب و ولع شهوت آمیز&amp;nbsp;خرید کتاب بیشتر به فکر هم آغوشی یک لحظه با اویند و اغلب اوقات&amp;nbsp;فهمیدن اینکه کی و کجا این&amp;nbsp;لحظه اتفاق خواهد افتاد، ممکن نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گه گاهی که به افسردگی، خستگی های پس از کار و روزهای بی ملال پرتکرار و بغض های فروخفته در طول یک سالشان&amp;nbsp;فکر می کنند از پرسه زنی در&amp;nbsp;حوالی صف های طولانی و تحمل فشار جمعیت&amp;nbsp;شانه خالی می کنند و اندک جیره شادمانی و سرخوشی کودکانه شان&amp;nbsp;را خرج روزها و روزمرگی های یک سال خود می کنند. و بدین گونه حتی از دست و دلبازی&amp;nbsp;صاحبان &quot;صنعت فرهنگ&quot; هم در بهای کتاب و حربه هایی چون تخفیف و بن کتاب می گذرند و ترجیح می دهند اندک شادمانی ولذت&amp;nbsp;کوچک خود را در حوالی&amp;nbsp;خیابان کریمخان، روبروی دانشگاه و&amp;nbsp;گاه در پای بساط کوچک&amp;nbsp; دستفروشها بیابند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنانی که به نمایشگاه نمی روند گاه با اطمینان یک آدم کتابخوان، این هفته و این ضیافت مصیبت بار را نه برای اهل کتاب بلکه برای کتاب نخوانها مناسب می دانند چرا که این قیل و قال ها که به سمت آن &quot;یار مهربان &quot; نشانه رفته است و انگشت اشاره همه به سوی اوست، می ترسند تا&amp;nbsp; در هیاهوی این مانور فرهنگی گم&amp;nbsp;شوند و&amp;nbsp; نتوانند در سایه روشن&amp;nbsp; روزهای ابری، آفتابی و بارانی یک سال، بیابند کتابی را و شاید خود را.&amp;nbsp;&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زیرنویس خاطرات من:&lt;/FONT&gt; بابا عادت داشت هر روز سر سفره قسمتهایی از کتابی را که خوانده بود برای ما تعریف می کرد، بیشتر از کتاب تخیل و توصیف او بود که برای ما شیرین بود ، وسط این ذوق زدگی هایش از آنچه خوانده بود گاه از ما سوالی هم می پرسید&amp;nbsp;و اغلب هم شرمنده می شد چرا که من در فاصله های کوتاهی که او در خواب بود و یا به کاری مشغول بود تند تند و دزدانه متن را می خواندم و بعبارتی اسکن می کردم و به این شوق کودکانه او مجالی نمی دادم. مدتی گذشت و سفره عرصه ترکتازی&amp;nbsp; من بود تا اینکه قضیه را فهمید،&amp;nbsp;از آن روز به بعد عصرها که از مدرسه برمی گشت کتاب را بالای سرش می گذاشت و می خوابید!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;زیرنویس اخلاقی:&lt;/FONT&gt; امیدوارم این متن را رئیس جدیدم بخواند تا&amp;nbsp;برای پیدا کردن کتابی به من توصیه نکند:&quot;بد نیست سری به نمایشگاه کتاب بزنید&quot; و&amp;nbsp; یا&amp;nbsp; بگوید ،&quot; نمایشگاه کتاب را دریابید&quot; ،&amp;nbsp; به گمانم این نمایشگاه کتاب است که باید ما را دریابد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 May 2007 10:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=onsign&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>onsign</dc:creator>
<guid>http://onsign.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
