
دعوتي براي درنگ در خيابان
از ميدان ولي عصر كه به سمت چهار راه مي آيي، چيزي نيست كه تو را به درنگي دعوت كند و يا كمي از سرعت ناخواسته شيب خيابان را كمتر نمايد. هرچند ناشكري است انتشارات هاشمي را در گوشه ميدان نبينيم و همين طور ناسپاسي است تا همه تلاشهاي دو سال پيش شهرداري را براي بازسازي اين پياده رو فرهنگي از خاطر ببريم، پياده رويي كه به لطف رفتاريهاي غير فرهنگي ما تمامي مجسمه های پرندگان اش را در كمتر از يك هفته از دست داد و جويهايش دوباره از زباله پر شد و حتي نيمكتهاي سنگي و سطلهایش به غارت رفت و تنها بر كف خيابان برخي از نقشهاي احمد نادعلیان باقي ماند و ديگر هيچ.
در خياباني كه يك سوي آن را كت و شلوارها و جليقه ها و مانكنهايي كه با حيرت به ما زل ميزنند پر كرده است و سمت ديگر آن را لپ تاپ ها و رايانه ها و ... جايي براي درنگ و كم كردن اين سرعت ناخواسته نيست. حتي سر دربهاي دو دانشگاه اميركبير و هنر كه تقريبا مثل دوقلوهاي بهم چسبيده در ميانه راه سبز شدهاند نيز نمي تواند براي تو شوقي باشد به درنگ. گه گاهي پوسترهاي نمايشگاهي و يا گرافيتيهاي ديوار و شعارهاي نوشته شده بر كيوسكها تو را نشانه ميرود ولی اين نشانه گيري آنقدر دقيق نيست كه از گذر شتاب آلودت اندكي بكاهد.
به گمانم قبل از روزهاي انتخابات بود كه در كنار ساختمانهاي فرهنگستان هنر و نزديك به سه راه طالقاني فضايي به نام رواق هنر طراحي شد و در ميانه اين راه بنايي خلق شد تا شاهد در آمیختن پلان مربع رواق با گردي حوضي آبي رنگ آن باشيم، تا هم آغوشی زمين و آسمان را ببینیم. اين فضا شبيه به كلاژي از فرهنگ و هنر ايراني و اسلامي است. تكههايي از ستونها نقش و نگار ساساني را به ياد ميآورد به همراه گوشه چشمي به نقوش اسليمي. سپيدي مرمرين ستونهايي كه تو را به سپيدي مرمرين تاج محل ميبرد و زيبايي ظريف و زنانه را یادآور می شود و طاقها و قوسهاي دور آن خاطره مساجد را برايت زنده ميكند و زيباتر از همه اينها حوض بزرگي است كه چون سلام و خوشامدي تو را به فرود آمدن در اين رواق دعوت ميكند و فرش اين رواق كه بيشباهت به كاشيهاي مسجدي در تونس نيست.
در گوشهاي از رواق دروازه سبز رنگ كوچكي است كه پيشتر گمان ميكردم براي پيچك يا گياه رونده اي است اما وقتي دقيقتر شدم آن را نشاني از دروازه بهشت(نوفل لوشاتو) ديدم و يادآور دري كه روزگاران گذشته را به تاريخ معاصر و انقلاب پيوند ميزند. چونان چهل تكهاي كه سالها از آن استفاده كردهاي و در هر تكه آن ته رنگي از خاطرات گذشته به يادگار مانده است. اين رواق نیز محملي براي هم نشيني خاطرات و يادهاي روزگاران گذشته است.
رواق هنر چونان متني در خيابان است كه بر روي محور همنشيني آن عناصري چون آب، نور، رنگ، موسيقي(شعر) و انسان قرار گرفته است و بر محور جانشيني آن نمادها و نقشهايي از معماري ساساني، اسلامي و هند و ايراني(ستونها ) و حتي تاريخ معاصر. جالب است كه در اين فضاي كوچك با شبكه درهم تنيده اي از روابط جانشيني و هم نشيني عناصر روبه رو هستيم كه آخرين لايه محورهاي هم نشيني و جانشيني اش را حضور انسان معاصر تكميل ميكند.
اين فضا براي عابران خسته و شتاب آلود خيابان، دعوتي است براي نظاره بازي ميان نور و آب و رنگ و حضور انسان و دري گشوده که آغوشاش را براي نشستن، گفتگو كردن و درنگ نمودن در همهمه شلوغ و خاكستري رنگها، صداها و تضادهاي اين خيابان باز ميكند. سپيدي رواق چون حاشيه سفيد كتابها تو را به خواندن دوباره خيابان و رفتن دعوت ميكند و اين تلاش براي لذت بردن از معماري و فضا ندايي است براي همگاني كردن هنر به دور از قيل و قال این روزها! و همگاني كردن هنر تنها با اشتراك گذاردن و سهيم كردن مردم در لذتي كه از آن مي بريم حاصل خواهد شد و فرهنگستان هنر توانسته است به خوبي سهماش را به عابران اين خيابان تقديم كند. با سخاوتي كه در طراحي اين فضا نمايان است، با اين در گشوده شايد بتوان مردم را به در بسته نگارخانهها و موزهها و ... كمي نزديكتر كرد و اين ترس، اين آداب ورود به فضايي روشنفكرانه و هنري را براي آنان كمي کم رنگتر نمود.
وقتي كه شب ها به ناگزير از اين خيابان رد ميشوم، عابراني را ميبينم كه ساكن اين رواق شدند و گه گاه سرخوشانه كنار حوض آبي رنگ و يا در امتداد ستونها ايستاده و عكس ميگيرند. براي من كه ناظر هر روزه اين خيابانم، خوشايند است ديدن مردمي كه خاطره خود را از اين فضاي شفاف و تهي عزيز ميدارند و ثبت ميكنند. براي من گذر از رواق هنر اتفاق خوشايندي است، نميدانم اين حال براي معماری كه اين روزها به ناچار در تلخي اتقاقات تاريخ معاصر ما سهيم شده است، چگونه است؟ براي او كه طعم رهايي به لطف هنر را در زمانه معاصر و در گذر از خيابان به ما چشانده است، آيا این انديشه چیزی جز در آفريدن و خلق كردن و ساختن معنايي نو از زندگي خواهد بود؟
زیرنویس اخلاقی: تصویر رواق از سایت سیاه و سفید به عاریت گرفته شده است، بقيه عكس ها را در اینجا ببينيد ، هر چند كه حجم عكس ها زياد است و ديدن آن بسي سخت!
زيرنويس خاطرات من: همیشه از وارد شدن به در های بسته می ترسم ، خصوصا وقتي وارد نگارخانه اي مي شوم حالم بدمي شود ، دل شوره عجيبي پيدا مي كنم و دلم مي خواهد زود فرار كنم. براي من رواق هنر ، مساجد و فضاهايي كه با يك ورودي زيبا به تو خوش آمد مي گويند خيلي عزيزند ، چرا كه اندكي از دلهره روبه رويي با مفاهيم بزرگ را كم مي كنند.



